تبلیغات
وبلاگ شخصی عباس صیدی - مطالب عباس صیدی
پنجشنبه 12 تیر 1393  08:53 ب.ظ

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 تیر 1393
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 تیر 1393  07:58 ب.ظ





  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 تیر 1393
نظرات()   
   
سه شنبه 15 مرداد 1392  11:06 ب.ظ

به نام حق تعالی

الهی ، ضعیفان را پناهی ؛
قاصدان را بر سر راهی ؛
مؤمنان را گواهی ؛
چه عزیز است آن کس که
تو خواهی!
الهی ، هر که تُرا شناسد ؛ کار او
باریک و هر که تو را نشناسد ؛ راه او
تاریکو
الهی ، دانایی ده که از راه
نیفتیم و بینایی ده که در چاه
نیفتیم.
الهی ، بر عجز خود آگاهم و بر
 بیچارگی خود گواهم ؛ خواست
خواست توست ؛
من چه خواهم؟
........
الهی ، دلی ده که در حرص و آز
بر ما باز نشود و قناعتی ده که چشم
امید ما جز بر روی تو باز نشود.
الهی دستم گیر که دست آویز ندارم
و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.
الهی ، تحقیقی ده که از دنیا بی زار
شویم و توفیقی ده که در این استوار
شویم.
........
در عجبم از کسی که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر برسد ، ولی خویش را نمی کاود تا به درون خود راه یابد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 15 مرداد 1392  11:03 ب.ظ

حکایت

روزی صحبت از پیری بود.
نورالدین جهان گیر ، چهارمین پادشاه گورکانی هندی ، فی البداهه گفت:
- چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟
نور جهان فوری گفت:
« به زیر خاک می جویند ایام جوانی را. »


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 15 مرداد 1392  10:59 ب.ظ

                                 به نام مقتدر

در محضر بزرگان

آورده اند که مردی از خواصّ شهر روی به سلام افلاطون آمد و بنشست و از هر نوع سخن می گفت.
در میانه ی سخن گفت:
- امروز فلان مرد تو را بسیار ثنا می گفت و همی گفت که افلاطون عجب بزرگ مردی است؛ هرگز کسی چون او نبوده اس.
افلاطون چون این سخن بشنید ، سر فرو برد و سخت دلتنگ شد.
آن مرد گفت:
- ای حکیم!از من تو را چه رنج آید که چنین دلتنگ شدی؟
افلاطون پاسخ داد:
- ای خواجه ، مرا از تو رنجی نرسید ، ولیکن مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید؟
« ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او را خوش آمده و مرا بدان ستوده است. »



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 6 مرداد 1392  12:46 ق.ظ


خدایا!


 یا نوری بیفکن یا توری..


ماهی کوچکت از تاریکی اقیانوس می ترسد...



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 بهمن 1391  08:02 ب.ظ

اصولامنطق چیست ؟ 
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد 

پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد 

می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ 

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! 

معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر 

آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ 

حالا پسرها می گویند : تمیزه ! 

معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : 

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ 

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! 

معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و 

کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ 

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! 

معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام 

عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! 

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم 

تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است 

معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! 

و از دیدگاه هر کس متفاوت است.




  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 19 بهمن 1391
نظرات()   
   
پنجشنبه 21 دی 1391  10:07 ب.ظ

حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت : این زمین از آن من است. 

نزد حضرت عیسی رفتند. حضرت فرمود : اما زمین چیز دیگری می گوید. 
گفتند : چه می گوید ؟
گفت : می گوید هر دو از آن منند.




  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 دی 1391
نظرات()   
   
شنبه 16 دی 1391  03:11 ب.ظ

یار با وفا

دیگه حرفی ندارم بزنم  فقط باید یاد بگیریم  همین


آپلود عکس


  • آخرین ویرایش:شنبه 16 دی 1391
نظرات()   
   
شنبه 16 دی 1391  02:07 ب.ظ

پیشنهاد می کنم حتما بخونید مطمئن با شید وقتتون تلف نمی شه.



قسمتی از یک سخنرانی روانشناسی در دانشگاه استنفورد



In an evening class at Stanford, the last lecture was on the mind-body
connection - the relationship between stress and disease. The speaker (head
of psychiatry at Stanford) said, among other things, that one of the best
things that a man could do for his health is to be married to a woman,
whereas for a  woman, one of the best things she could do for her health
was to nurture her relationships with her girlfriends.   At first everyone
laughed, but he was serious
.

در یک کلاس بعدازظهر در دانشگاه استنفورد، آخرین سخنرانی در مورد ارتباط
ذهن وبدن بود، بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان
.
سخنران جلسه (رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبت­هایش به این موضوع
پرداخت که:
یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد، ازدواج
کردن با یک زن است!
در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند در این راه انجام دهد،
تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است.
همه خندیدند، اما او کاملا جدی بود
.



Women connect with each other differently and provide support systems thathelp each other to deal with stress and difficult life
experiences. Physically this quality “girlfriend time" helps us to create
more serotonin - a neurotransmitter that helps combat depression and can
create a general feeling of well being.


زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و یک سیستم حمایتی فراهم
می آورند که استرس و دشواری های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می
کاهند. به لجاظ روانشناختی، این کیفیت که به «وقت گذرانی با دوستان مؤنث»
تعبیر می شود، به تولید سروتونین بیشتری در بدن کمک می کند؛ نوعی انتقال دهنده
عصبی که با افسردگی مقابله می کند و در بدن احساس سرزندگی و نشاط به وجود می
آورد.



Women share feelings whereas men often form relationships around
activities. They rarely sit down with a buddy and talk about how they feel
about certain things or how their personal lives are going. Jobs? Yes.
Sports? Yes.  Cars? Yes. Fishing, hunting, golf?
Yes.  But their feelings?  Rarely.


زنان احساسات شان را با یکدیگر در میان می گذارند، در حالی که مردان اغلب،
روابطشان را بر مبنای کار و فعالیتشان شکل می دهند. آنها به ندرت با رفقایشان
در مورد اینکه راجع به مسایل جدی و روزمره چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی
شان چطور پیش می رود، حرف می زنند.
بله، آنها در مورد کار، ماشین، ماهیگیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می زنند،
ولی در مورد احساساتشان؟ بعید است!




Women do it all of the time. We share from our souls with our
sisters/mothers, and evidently that is very good for our health.  He said
that spending time with a friend is just as important to our general
health as jogging or working out at a gym.


با زنان اما اغلب چنین کاری میسر است. ما از اعماق روحمان با خواهرانمان و
مادرانمان، سهیم می شویم و بدیهی است که این برای سلامتی ما مفید است. وقت
گذراندن با دوستان به اندازه ورزش، پیاده روی و بدنسازی برای سلامت عمومی بدن
اهمیت دارد.




There's a tendency to think that when we are "exercising" we are
doing something good for our bodies, but when we are hanging out with
friends, we are wasting our time and should be more productively
engaged —not true.
In fact, he said that failure to create and maintain quality personal
relationships with other humans is as dangerous to our physical health as
smoking!

تصور می کنیم زمانی را که برای ورزش کردن صرف می کنیم، فعالیت مفیدی برای
سلامتی جسممان انجام می دهیم، اما زمانی را که با دوستانمان صرف می کنیم، وقت
تلف کردن به حساب می آوریم که می توانستیم آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛
مسلما اینطور نیست. در واقع، نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان
های دیگر، به اندازه سیگارکشیدن و دخانیات، برای سلامتی جسمی شما خطرناک است!



So every time you hang out to schmooze with a gal pal, just pat yourself on
the back and congratulate yourself for doing something good for your
health! We are indeed very, very lucky. 


بنابراین هر زمان که شما با یک دوست مؤنث، در مورد چیزهای بی اهمیت و روزمره
زندگی حرف می زنید، در واقع بر سر خود، دست نوازش می کشید! و باید به خودتان
تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روحتان انجام می دهید! ما به
راستی بسیار بسیار خوشبختیم!



Thanks to all the girls in my life who have helped me stay healthy, happy,
and feeling very loved.


از همه دخترانی که به زندگی من سلامتی، شادی و عشق هدیه کرده اند، سپاسگزارم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 25 آذر 1391  10:25 ق.ظ

بازسازی دنیا

 

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد .

حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد ، جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد : " بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا ( پازل ) به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟ "

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه ی کامل برگشت . پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟

پسر جواب داد :

" جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود.وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم،دنیا را هم دوباره ساختم."

 

نکات ارزشمند :

1–حل مسئله : در حل مسئله باید به ابعاد مختلف مسئله توجه کرد .

2 –رویکرد سیستمی: حل یک مسئله به روش غیر مستقیم است . حل یک مسئله ساده تر ، ممکن است منجر به حل یک مسئله ی پیچیده تر شود .

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 25 آذر 1391
نظرات()   
   
جمعه 10 آذر 1391  04:50 ب.ظ

*مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند : چرا دیر می‌آیی؟*
*جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم !*
*یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. . .*
------------------------------
* ** مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا
شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود*
*یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .. .*
------------------------------
*مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها
می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد** و عذر می خواست*
*یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .*
------------------------------
*مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید*
*به فکر فرو رفت . . .*
*باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می‌کرد !*
*ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :
*از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب
تشکیل می‌داد، و همه‌ی سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!
*او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!*
*وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست هایش را به هم می‌مالید و
با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه‌ی قبل را مرور می‌کنیم !!!*
*سفارش‌های مشتریانش** را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی
می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار
پدرش را به خاک سپرده  و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود . . .*
*حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
*اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.*
*او الان یک بازیگر است . همانند بقیه مردم!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 5 آذر 1391  11:45 ق.ظ



توی كشوری یه پادشاهی زندگی میكرد كه خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند    ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.

شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟

فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت:

من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت:

وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی كه بلد هستید بگویید.

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچكدام خوشش نیامد. دستور داد كه بروند عالمان و حكیمان را از كل كشور جمع كنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند.

شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت كه هر كسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر كسی چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینكه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم.

گفتند تو با شاه چه كاری داری؟

پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام

همه خندیدند و گفتند تو و جمله. ای پیر مرد تو داری میمیری، تو را چه به جمله خلاصه پیر مرد با كلی التماس توانست آنها را راضی كند كه وارد دربار شود، شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت:    جمله من اینست"هر اتفاقی كه برای ما می افتد به نفع ماست"

شاه به فكر فرو رفت و خیلی از این جمله استقبال كرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی كه هر اتفاقی كه می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من كلاه گذاشتی

پیر مرد گفت نه پسرم

به نفع تو هم شد،  چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت

شاه خیلی خوشحال بود كه بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی كه برایش پیش میآمد میگفت:

هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست

تا جائی كه همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند:

كه هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست

تا اینكه یه روز پادشاه در حال پوست كندن سبیبی بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع كرد، شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت:

هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست

شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی كه به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت یك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله كردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند این قبیله یك سنتی داشتند كه باید فردی كه خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود

شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزیر را از زندان در آورند. وزیر آمد نزد شاه و گفت:

با من چه كار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت:

این جمله ای كه گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود، من نجات پیدا كردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت و او را مسخره كرد.

وزیر گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد

شاه گفت: چطور؟

وزیر گفت: شما هر كجا كه میرفتید من را هم با خود میبردید، ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند. پس به نفع من هم بوده است.

وزیر این را گفت و رفت.

~~~~~~~~~

نكته اخلاقی: هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست

 
من به این جمله ایمان 100% دارم



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 آذر 1391
نظرات()   
   
یکشنبه 5 آذر 1391  10:55 ق.ظ


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 5 آذر 1391
نظرات()   
   
پنجشنبه 11 خرداد 1391  01:33 ق.ظ

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


کاهش جان تو من دارم و من می دانم


که تو از دوری خورشید چه ها می بینی


تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من


سر راحت ننهادی به سر بالینی


هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک


تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند


امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


من مگر طالع خود در تو توانم دیدن


که توام آینه بخت غبار آگینی


باغبان خار ندامت به جگر می شکند


برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید


که کند شکوه ز هجران لب شیرینی


تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان


گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد


ای پرستو که پیام آور فروردینی


شهریارا گر آئین محبت باشد


جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی


استاد شهریار


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3