تبلیغات
وبلاگ شخصی عباس صیدی - داستان
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391  06:37 ب.ظ

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
sylvialeichtenberge.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:05 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other people I have read stuff from.
Thank you for posting when you have the opportunity, Guess I'll just bookmark this blog.
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 05:49 ق.ظ
I'm not sure why but this blog is loading extremely slow for me.

Is anyone else having this problem or is it a issue on my end?

I'll check back later on and see if the problem still exists.
BHW
شنبه 26 فروردین 1396 12:08 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd certainly donate
to this fantastic blog! I suppose for now i'll settle for bookmarking and adding your RSS
feed to my Google account. I look forward to fresh
updates and will share this blog with my Facebook group.
Chat soon!
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:59 ق.ظ
Thanks for finally writing about >وبلاگ شخصی عباس صیدی - داستان <Liked it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر